انقلاب اسلامي كشورمان با تفكر رفيع حضرت امام خميني بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران فصل جديدي ا تغيير و تحول را در انديشه بشر جهان معاصر پس از تفكر ليبراليسم ايجاد كرد تحولي كه جوانان بيشماري را به جانفشاني و خانواده‌هاي زيادي را به صبر و مقاومت براي اسلام دعوت كرد كه متضمن آزادي و استقلال  قانونمندي الهي بود. تفكر اسلام ناب امام خميني بر پايه ولايت فقيه جامع‌الشرايط در عصر غيبت كبري انسان را به قانونمندي دعوت كرد كه فقه پيامبر اسلام را تعيين‌كننده خط قرمزها و چگونه زيستن فردي و اجتماعي انسان مسلمان دانست.

واژه ليبراليسم (liberalism) به معناي آزادي‌خواهي و ليبرال (liberal) به معناي آزاديخواه از واژه لاتين (liberty) به معناي آزادي مشتق شده است. رشد مكتب ليبراليسم را بايد بعد از حركت اصلاح‌طلبان مسيحي به رهبري مارتين لوتر (1546) و جان كالون (1564) بدانيم كه مكتب پروتستان را در برابر مكتب كاتوليك مسيحي مطرح ساختند. حركت پرشتاب اصلاح‌طلبان مسيحي پروتستان، پا را از دين محوري فراتر نهاد و فردگرايي عصر جديد را بر پايه انسان محوري استوار ساخت جامعه اروپا نه تنها از تعصبات خشك و پيرايه‌هاي سخت كاتوليك‌ها رهايي يافته بود بلكه خود را در شرايطي ديد كه حتي اصل پذيرش دين را به محوريت انسان آزاد، مورد پرسش و چالش قرار داد و سرانجام در قرن هفدهم و هجدهم، فيلسوف تجربي انگليس جان لاك (1704-1632) قانونمندي ليبراليستي را برگرفته از طبيعت و بداهت عقل انسان دانست و نقش خدا و دين را در شكل‌گيري اراده انسان براي بايدها و نبايدها بي‌معني دانست و ليبراليسم با حركتي بسيار پرشتاب با تحول عظيم صنعتي در برق، الكترونيك، اتم و... سلطه خود را بر جهان مستولي ساخت.

محور انديشه ليبراليسم، آزادي انسان در تمام زمينه‌ها بود كه هيچگونه محدوديتي به هيچ وجه نداشته باشد مگر آنچه كه انسان با اراده خودش حسب توافق جمعي به نام قانون در جامعه محدود مي‌ساخت بنابراين ليبراليسم با زبان رياضي قانون در امور اجتماعي و زبان رياضي وجه نقد در امور اقتصادي سخن مي‌گفت و در غير اين صورت انسان آزاد است هر كاري انجام دهد و عقيده‌مندي به چيزي تا اين حد معني ندارد كه براي ديگران و جامعه تعيين تكليف كند.

اما ليبراليسم با مكتب عقيده محور كمونيسم درانقلاب 1917 شوروي مواجه شد كه بخش عظيمي از جهان را به خود اختصاص داد و خون بي‌شماري را به زمين ريخت. كمونيسم در مهندسي اجتماعي خود به ويژه در ساختار اقتصادي اشتباه كرد و در نتيجه ساختار جامعه سياسي كمونيسم بعد از هفتاد و سه سال در 1991 در شوروي، زادگاه اصلي خود فرو ريخت و دوباره ليبراليسم تنها تفكر به اصطلاح منطقي حاكم بر جهان شد.

اما پيرمردي پارسا از فقهاي تشيع، پيامي جاودان براي آخرين رهبر كمونيست‌ها فرستاد و او را از غلطتيدن به فرهنگ و انديشه ليبراليسم غرب به ويژه آمريكا نه به خاطر وحدت با جهان اسلام بلكه به خاطر آلودگي و فساد فرهنگ ليبراليسم بر حذر داشت اما خيلي دير شده بود و كمونيسم در سراشيبي سقوط به دامن ليبراليسم قرار گرفت و پيش‌قراولان فرهنگي ليبراليسم جمهوري‌هاي تازه استقلال يافته شوروي سابق را فتح كردند و چيزي براي كمونيست‌ها باقي نماند.كمونيست به موزه تاريخ معارف و فلسفه بشر پيوست و اسلام تشيع كه خميني بزرگ آن را به جهان معرفي كرد، بالنده و بالنده پيش آمد، جوانان ايران را ساخت و مسلمانان و جوانان لبنان را به مقاومتي نوين فرا خواند. او فلسفه و عرفان را براي انديشه در هم آميخت و فقه پيامبر اسلام را مبناي حكومت قرار داد، آزادي خلق را در عبوديت به خدا و استقلال مخلوق را در وابستگي به خالق معني كرد مصداق معروف و عدل را مورد رضايت ولايت نبوي و مصداق منكر و ظلم را مورد غضب ولايت نبوي دانست و استمرار ولايت نبوي را به ولايت اوصياي نبي اسلام(ص) تعريف كرد. او كلاس درسي به پهنه گيتي و بلنداي تاريخ براي جوانان و بشريت باز كرد و گفتني‌ها و نوشتني‌هاي خود را در آن كلاس گفت و نوشت و براي دقيق‌انديشان و سليم نفسان به يادگار گذاشت و به سوي جايگاه ابدي خود سفر كرد.

امروز اكنون اوباما آمده است تا از تغيير و تحول سخن بگويد، تغيير از چه تفكري قديم به چه تفكري جديد؟ تحول از كدام سنت پوسيده به كدام روش نوين؟!

باراك اوباما رييس‌جمهور آينده آمريكاست بنگاه‌هاي سرمايه‌داري جهان به خوبي دريافتند ديگر زبان قلدري و زور و كلفت كردن صدا در جهان انديشه جواب نمي‌دهد بمب و موشك‌هاي اتمي اگر نگهدارنده مي‌بودند دولت و كشور پهناور شوروي را نگه مي‌داشتند پس بايد فكر جديدي كرد، سخن جديدي با مردم جهان زد و اوباما بازيگر اين نقش جديد است. او در 4 اوت 1941 در ايالت هاوايي از خانواده يك سياه‌پوست كنيايي‌الاصل متولد شده است او يك مسيحي فرقه پروتستان نزديك به لائيك ليبراليسم است. اوباما ليسانس علوم سياسي را از دانشگاه كلمبيا و دكتراي حقوق را از دانشگاه هاروارد گرفته است. او با بينشي سياسي و حقوقي، سناتور مجلس سناي آمريكا از حزب دموكرات‌ها شد. او همانند مكتب و مذهبش مي‌خواهد يك اصلاح‌طلب و تحول‌گرا در تمام زمينه‌هاي مديريت جامعه آمريكا و حتي جامعه جهاني باشد، تحول و تغييري كه اساس آن فرو ريختن باورهاي ديروز و پذيرفتن انديشه‌هاي امروز است همان حركتي كه جيمي كارتر در 1976 از سوي دموكرات‌ها با شعار حقوق بشر وارد سياست جهاني شد اما اين پرسش اساسي همچنان باقي است كه مبناي انديشه‌هاي اوباما از كدام منبع سرچشمه مي‌گيرد تا بايدها و نبايدها را براي ذهن او ترسيم ‌كند؟اگر اوباما محاصره مسلمانان در غزه و نسل‌كشي فلسطيني‌ها و تجاوز به لبنان و حمايت از ديكتاتورهاي خون‌آشامي چون صدام، سركرده سابق حزب بعث عراق را به زبان حقوقي، يك تعهد مي‌داند آنگاه چه تفاوت و تغييري در رويكرد سياست خاورميانه‌اي آمريكا نسبت به آنچه كه بوش عمل كرده است خواهد داشت؟! اوباما بهتر از هر كسي مي‌داند آنچه كه در اتاق فكر تغيير نمي‌كند و در تعهدات و حقوق، تعريف جديدي نمي‌شود پس چگونه ممكن است در سطح خارج ذهن تغيير و تحول رخ دهد.مبناي تفكر خميني بزرگ وحي الهي به آخرين فرستاده خداي بزرگ بود كه مصاديق ظلم و عدل ، معروف و منكر را براي مردم جهان بيان كرد و چه بسيار يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان و بي‌دين‌هايي كه دعوت او را پذيرفتند و خود را براي ملاقات با خداي بزرگ در سراي باقي آماده كردند و با اين معرفت و اعتقاد، دنيا را ترك گفتند حال اين پرسش از آقاي اوباما همچنان باقي است تغيير در جهان خارج ذهن با كدام مبناي فكري در جهان ذهن ايشان آغاز مي‌شود؟!!